۸۰: این از من!
آذر ۱۰, ۱۳۹۵
۸۲: به امید آن روز…
اسفند ۱۹, ۱۳۹۵

هیسسس ، آرام باش، کمی آرام، بی سر وصدا، نترس چیزی را از دست نمی دهی، شاید من را یا خودت را… ولی مهم نیست ، من و تو مهم نیستیم، ما پشیزی نمی ارزیم، ما مسخ این دنیاییم، پس بی ارزش تر از هرچیزی که فکرش را بکنی، شرط می بندم قدرتش را نداری ، قدرت سکوت کردن، حرف نزدن، در تو نیست، باید مرگ را تجربه کنی تا به هضیان های وجودی ام پی ببری، تو غلام حلقه به گوش این دنیایی، پس فریاد بزن، آنقدر فریاد بزن  تا سکوت من معنا پیدا کند، وجود من به تو وابسته است، پس فریاد بزن، فریاد پوچ تو به ناگفته های من اعتبار می بخشد، حنجره ات را جر بده با مزخرفات دنیوی، تو با کثافت های صوتی ات ، سکوت مرا پاک و منزه می کنی، پس لب تر کن تا خشک بماند افکارت، شرط می بندم جراتش را نداری، تو از خودت خدایی ساختی که منِ ابلیس تا ابدالدهر بر آن سجده نمی کنم. تو کنکاش بیهوده ی این دنیایی در هزارتوی افکار مقدس من.
ساکت باش، سخنی نگو، تا من بمیرم، فقط برای چند لحظه چیزی نگو…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *