101: بازنمایی منفعلانه ی آثار هنری!

100:چرا یک عکاس آماتور می مانم؟
June 5, 2018
Show all
 

انسان، زندانی عالم معناست. از دیرباز تشنه ی کشف ناشناخته ها بود و در تمامِ سیرِ خطیِ تاریخِ زیستی اش  در پی رفع این عتش تلاش کرده است. هزاره ها ، صده ها و سال ها گذشته تا انسان به معنای وجودی خود در "زمان اکنون" رسیده است، پشتوانه ای عظیم و سرشار از تفکر و پرسشگری پیرامون طبیعت و جهان هستی را تا کنون به دوش کشیده. اما در عصر جدید، تمام آن دغدغه مندی هایِ موشکافانه جای خود را به واکنش پذیریِ بسیار سطحی و حباب وار! از جهان زیستی و طبیعی اش داده است، "انسان اکنون" نه تنها فرصتی برای تفکر عمیق دیده ها و شنیده های اطرافش دارد، بلکه تمایلی دراینباره از خود نشان نمی دهد. گویی در میدان جنگی نابرابر در سنگری کوچک گیر افتاده و آماجِ بمبارانِ سوال های بیشمار قرار گرفته و هر آن، پارچه ی سفیدی را به نشانه ی تسلیم شدن بالای سر می برد. او زاده ی سرعت اطلاعات است. دیده هایش ورای تحمل دو چشمی است که از دیرباز جستوگر بوده ، گوش هایش دیگر یارای مقابله با این همه سخن ها و گفته های مختلف را ندارد. اینجاست که پردازش مغز او ، تفکر عمیق را پس می زند و تنها به پردازش سطحی بسنده می کند. او از مغزش توقع دارد که در کوتاه ترین زمان ، ساده ترین استنتاج را از پدیده ها به او ارزانی دارد، همان مغزی که در طی هزاره ها به پرسشگری عمیق صاحبش خو گرفته بود و صبر او را در رسیدن به جوابی قطعی با دل و جان حس می کرد. حال زیر فشار انواع و اقسام  خواسته ها و تمایلات، کمر خم کرده است، شاید ما به جایی از زیست انسانی رسیده ایم _ یا به زودی خواهیم رسید_ که دیگر به تعقل نیازی نداریم ، فقط دریافت کننده ایم و از پردازش خبری نیست. 

این حجم از اطلاعات وارده بر انسان معاصر، او را مجبور می کند که ساده ببیند و ساده گوش کند، اگر نیاز بود بسیار ساده بیندیشد. چیزی را که برایش ملموس نباشد پس می زند و تلاشی برای درک ناشناخته ها ندارد. این موضوع در تمامی بستر های پایه ریزی شده توسط انسان ، از فلسفه ، ادبیات ،اجتماع، سیاست تا هنر و... صدق می کند. اما من در این نوشته ها تنها بر روی جهان هنری انسان معاصر دست می گذارم. جهانی که با همه ی بستر های دیگر انسانی به طرز رادیکالی خلط شده و به سان گذشته نمی توان آن را منفک دانست و با فراق بال از گشت و گذار در آن لذت برد. زیرا که "بشر اکنون" برخلاف گذشته همه چیز را جهانشمول می بیند و می شنود اما از پدیده ها استنتاج تک بعدی دارد_ البته اگر استنتاجی داشته باشد_.  او واقعیت را شسته و رفته طلب می کند و  از آثار هنری همین توقع را دارد که حرفش را صریح به او بگوید. زیرا وقت چندانی برای آن کنار نخواهد گذاشت. هزاران هزار اطلاعات در جهان پیرامونی اش پشت در هستند تا وارد چشم گوش مغز جان او شوند. اینجاست که هنر و هنرمند باید تصمیم مهمی بگیرد. آیا می خواهد اثرش هم سطح استنتاج انسان معاصر شود و در هرج و مرج موجود تکانه ای کوتاه در ذهنش ایجاد کند یا پا را فراتر گذارد و هنرش را به جنگ تفکر سطحی نگر سوق دهد؟ بی گمان "جهانبینیِ هنرمند" حرف اول و آخر را می زند. اثر هنری در آن خلق می شود و گیرایی آن می بایست به گونه ای باشد که مخاطب را به خود جذب کند. مخاطبی ناپایدار که لحظه به لحظه علایقش در حال تغییر است. مخاطبی که "مدیا" را بستری برای دریافت همه چیز انتخاب کرده و به سختی روی آن پافشاری می کند.

در نگاه اول، هنری ارزشمند می نماید که بتواند بهترین هم پوشانی را با این بستر داشته باشد. در آنی دل مخاطب را برباید و او را با خود همراه کند. اما مدیا مثل هر ابرسیستم دیگری قوانین و اصول خاص خود را دارد. نمی توان از یک سیستم سود برد اما به اصول آن بی اعتنا بود. این در مورد مخاطب هنر هم صدق می کند. پس گستره ی عظیم جهانبینی هنرمند نباید وسعتش از مدیا فراتر رود در غیر اینصورت هنر او دچار معضل جدی می شود! بی اعتنایی به این مشکل می تواند هنرمند را از مخاطبان طرد کند. گویی در یک دوراهی گیر کرده از یک طرف جهانبینی هنری اش او را به یک سمت می کشد و از طرفی غریزه ی "بودن" و "دیده شدن" به سمت دیگر و او خیلی خوب می داند که انشعاب میان این دو مسیر حکم پایان هنرش را امضا می کند. پس در ساده ترین حالت مجبور است یکی را فدای دیگری کند. البته مثال نغز در همه ی مسائل یافت می شود، و این موضوع نیز استثنا نیست! شاید مشهورترین آنها در دوره ی معاصر، پابلو پیکاسو باشد. هنرش زایش خالصی از جهانبینی هنری او بود. آثار وی در زمان خود منحصربه فرد و ناب بودند اما چیزی که او را مستثنی می کند علاقه ی وافر مخاطبان به این دگردیسی هنری است. آنها در شرایطی از زیست جمعی خود بودند که نیاز به تغییر در همه چیز اللخصوص حس زیبایی شناختی خود در نقاشی _ و سایر هنرها_ را از هنرمندان طلب می کردند و پیکاسو خوش شانس بود که در این برهه ی زمانی میزیست. دقیقا همان شانسی که ونسان ونگوگ، صد سال گذشته از آن محروم بود. اما تفاوتی که بین عصر ما با عصر پیکاسو، سالوادور دالی و هنری ماتیس است نه در هنرمند بلکه در مخاطب هنر است. مطالبه گری مخاطبان چنان ذاتی و از درون آنها سرچشمه می گرفت که با آثار هنرمندان همپوشانی کامل داشت. اما در برهه ی کنونی با مخاطبانی تقریبا منفعلی رو به رو هستیم که سدی محکم به نام مدیا ارتباط هنرمند و مخاطب را قطع کرده. البته به ظاهر دسترسی ها رابسیار بیشتر کرده است اما منظور من ارتباط معنایی و درک هنر و زیبایی شناختی مشترک میان هنرمند و مخاطب است. مدیا نه به هنرمند و نه به مخاطبینش اهمیتی نمی دهد و فکر و ذکرش بلعیدن بیشتر هر دوی آنها و بزرگتر شدن است و برایش مهم نیست که این دو طیف با هم همپوشانی دارند یا نه. شرایط به گونه ای است که اگر آثار هنرمند کاملا منطبق به علایق مخاطب باشد، تا زمانی که مدیا نخواهد این دو بهم لینک نمی شوند. به سان عروسک های خیمه شب بازی تا زمانی سیستم نخ ها را به حرکت درنیاورد هنری هم وجود نخواهد داشت تا عرضه شود. در چنین شرایطی، هنرمند می تواند به معدود مخاطبانش دلخوش باشد تا ارتباط انسانی آنها فرای مدیا، چشم های جدیدی را به آثارش بدوزد، او می بایست غروری که سالیانی دراز از هر هنرمندی انتظار می رفت را در این زمان زیر پا بگذارد به شکل کاملا سطحی در مورد آثارش توضیح و تفصیل ارائه دهد ، به این امید که شاید بتواند کمی از سطحی نگری گسترده ی حاصل از مدیا را از دیدگان مخاطبان بزداید.

ادامه دارد...